تبليغاتX
هلیما
کاش می شد که من از عشق حذر می کردم

یا که این زندگی سوخته سر می کردم،

ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی

از چه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟

من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم،

بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم؟

ای فلک ننگ به تو , خنجرت از پشت زدی،

به کدامین گنه آخر تو به من مشت زدی؟

کاش می شد که زمین جسم مرا می بلعید،

کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید،

آه ای دوست!که دیگر رمقی در من نیست،

تو بگوداغ تر ار آتش غم دیگر چیست؟

من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش.

دیگر ای باد صبادست ز بختم بردار

خبر از یار نیار

دل من خاک شد ودوش به بادش دادم

مگر این غم ز سرم دور شود

ولی افسوس نشد،

ولی افسوس نشد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 22:39  توسط helima  | 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
    گاهی تمام حادثه از دست می رود

    گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
    در راه هوشیاری خود مست می رود

    گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
    وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

    اول اگرچه با سخن از عشق آمده
    آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

    وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
    وقتی میان طایفه ای پست می رود

    هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
    بر ما هر آنچه لایق مان هست می رود

    گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
    وقتی غبار معرکه بنشست می رود

    اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
    آن دیگری همیشه به پیوست می رود

    این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
    تیری ست بی نشانه که از شست می رود

    بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
    اما مسیر جاده به بن بست می رود

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 11:39  توسط helima  | 

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت

که بماند یک جا

به کجا؟

معلوم است

به در خانه ی تو

دل من عادت داشت

که بماند آن جا

پشت یک پرده تور

که تو هر روز آن را

به کناری بزنی

دل من ساکن دیوار و دری

که تو هر روز از آن می گذری

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغچه بود

که تو هر روز به آن می نگری

دل من را دیدی؟

ساکن کوی تو بود...

یادت هست؟
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 13:6  توسط helima  | 
ای فلک ننگ به تو , خنجرت از پشت زدی
به کدامین گنه آخر تو به من مشت زدی؟
آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست
تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟
من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش
دیگر ای باد صبا , دست زبختم بردار
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 9:43  توسط helima  | 
گاه می جویم تو را، تنها تو را

از پس یک روزنه تا آسمان

در میان بوته های آرزو

در طی بی بازگشت یک زمان

گاه می گویم تو را گم کرده ام

سالها پیش از حضورم در جهان

بی تو من آن نیمه گم گشته ام

بارها جستم تو را در دیگران

گاه نزدیکی به من، حس می کنم!

همچو عکسی کهنه در آنسوی قاب

لابلای آدمکهای عجول

در خیابانی شلوغ و پر شتاب

باز می جویم تو را در بسترم

باز می بینی مرا شاید به خواب

ای که می خواهی و می خواهم تو را

کاش می دیدم تو را در آفتاب

ای که می خواهی و می خواهم تو را

زندگی بی تو تمامش خستگیست!

با تو اما، ای من کامل شده!

دانم این خانه، پر از دلبستگیست

لا بلای سطرها و صفحه ها

باز می جویم تو را، تنها تو را

ناشناس آشنای خوب من

من تو را گم کرده ام؟ یا تو مرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 9:41  توسط helima  | 
به هرکس دل ببندم بعد از این خود نیز میدانم

به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

من از آغاز در خاکم نمی از عشق میبینم

مرا میساختند ای کاش با خاک و گلی دیگر

(فاضل نظری)
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 16:3  توسط helima  | 
اگر از دوست خود جدا شدی ، مبادا که بر جدایی اش افسرده و غمین گردی ،

زیرا آنچه از وجود او در تو دوستی و مهر برانگیخته است ،

ای بسا که در غیابش روشن تر و آشکارتر از دوران حضورش باشد .

جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 10:45  توسط helima  | 
گیرم که خلق را به طریقی فریفتی

با دست انتقام طبیعت چه می کنی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 16:31  توسط helima  |